میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

میوه دل

آهای جیگر چیکار میکنی ؟

قند عسلم سلام   کم کم داره فضولیات رو میشه ها ؟؟؟   امروز که تو خونه با روروئکت جولان میدادی واسه اولین بار رفتی سمت بخاری اما خدارو شکر زود متوجه شدم و دورتادور بخاری رو متکا گذاشتم وقتی از بخاری ناامید شدی رفتی طرف میز تلویزیون و روروئکتو چسبوندی به میز و سعی کردی مجسمه های روی میز رو برداری که موفق نشدی و بعد از کلی تلاش دادت دراومد و جیغات ازم می خواستی کمکت کنم .                      هستی من دو روزه که یاد گرفتی با خودت همش میخونی اونم با آهنگ بابابابابابا و بابایی کلی ذوق میکنه و میگه پسرم یادگرفته بگه بابا و م...
12 دی 1390

آهای جیگر چیکار میکنی ؟

قند عسلم سلام کم کم داره فضولیات رو میشه ها؟؟؟ امروز که تو خونه با روروئکت جولان میدادی واسه اولین بار رفتی سمت بخاری اما خدارو شکر زود متوجه شدم و دورتادور بخاری رو متکا گذاشتم وقتی از بخاری ناامید شدی رفتی طرف میز تلویزیون و روروئکتو چسبوندی به میز و سعی کردی مجسمه های روی میز رو برداری که موفق نشدی و بعد از کلی تلاش دادت دراومد و جیغات ازم می خواستی کمکت کنم . هستی من دو روزه که یاد گرفتی با خودت همش میخونی اونم با آهنگ بابابابابابا و بابایی کلی ذوق میکنه و میگه پسرم یادگرفته بگه بابا و من یکم حسودیم میشه کاش زود بگی مامان نفسم به اندازه تک تک ثانیه های عمرم عااااااااااااااااشقتم بهونه زندگیم بووووووووووووووس ...
12 دی 1390

اولین حموم با مامانی

بود و نبودم سلام . تقریبا چند روزی بود نمی تونستم واست بنویسم واسه همین خاطرات این چند روزه  رو برات الان می نویسم . دقیقا چهارشنبه هفته پیش بود که واسه اولین بار با خودم بردمت حموم اول که با تعجب به اطراف نگاه میکردی و البته یکم میلرزیدی اما برخلاف انتظار من اصلا و ابدا گریه نکردی و مثل یک آقای به تمام معنا ساکت ایستادی تا مامانی بشوردت و اون موقع بود که فهمیدم دفعه های قبل که با مامان جون میرفتی حموم از آب نمی ترسیدی بلکه به خاطر نبود من گریه میکردی  و من از این به بعد تصمیم گرفتم که خودم ببرمت حموم قربون چشای خوشگلت برم عسلکم به اندازه هستی دوستت داااااااااااااااااااااااااارم       &...
11 دی 1390

اولین حموم با مامانی

بود و نبودم سلام . تقریبا چند روزی بود نمی تونستم واست بنویسم واسه همین خاطرات این چند روزه رو برات الان می نویسم . دقیقا چهارشنبه هفته پیش بود که واسه اولین بار با خودم بردمت حموماول که با تعجب به اطراف نگاه میکردی و البته یکم میلرزیدی اما برخلاف انتظار مناصلا و ابدا گریه نکردی و مثل یک آقای به تمام معنا ساکت ایستادی تا مامانی بشوردت و اون موقع بود که فهمیدم دفعه های قبل که با مامان جون میرفتی حموم از آب نمی ترسیدی بلکه به خاطر نبود من گریه میکردی و من از این به بعد تصمیم گرفتم که خودم ببرمت حموم قربون چشای خوشگلت برم عسلکم به اندازه هستی دوستت داااااااااااااااااااااااااارم عااااااااااااااااااشقتم یه دنیا بوووووووووووووووووو...
11 دی 1390

شب یلدا

            فرشته آسمونی من  سلام . میدونم چند روزه برات خاطراتت رو ثبت نکردم ازت عذر میخوام چون چند روز اینترنتمون قطع بود و مامانی نتونست برات از خاطراتت بگه منو ببخش کبوتر قشنگم             میخوام برات از شب یلدا بگم که همگی ( خانواده ما و دایی سعید و خاله سارا ) رفتیم خونه آقاجون ، همه چیز داشتیم از میوه و آجیل و هندونه گرفته تا خشکبار و فال حافظ ، خلاصه خیلی خوش گذشت آخر شب هم آقاجون واسه همه مون فال گرفت . چند تا عکس هم ازت گرفتم که اولیش قبل از رفتن به خونه مامان جونه که واسه اولین بار بدون کمک رو مبل بادیت نشستی ...
11 دی 1390

شب یلدا

فرشته آسمونی من سلام . میدونم چند روزه برات خاطراتت رو ثبت نکردم ازت عذر میخوام چون چند روز اینترنتمون قطع بود و مامانی نتونست برات از خاطراتت بگه منو ببخش کبوتر قشنگم میخوام برات از شب یلدا بگم که همگی ( خانواده ما و دایی سعید و خاله سارا ) رفتیم خونه آقاجون ، همه چیز داشتیم از میوه و آجیل و هندونه گرفته تا خشکبار و فال حافظ ، خلاصه خیلی خوش گذشت آخر شب هم آقاجون واسه همه مون فال گرفت . چند تا عکس هم ازت گرفتم که اولیش قبل از رفتن به خونه مامان جونه که واسه اولین بار بدون کمک رو مبل بادیت نشستی دومیش هم مربوط میشه به شب یلدا که با امیررضا ( پسرخاله) گرفتی درست شب یلدا وقتی اومدیم خونمون شما برای اولین بار ت...
11 دی 1390

بوس حمومی

سلام به روی ماه فرشته کوچولوم   دیروز صبح با هم رفتیم خونه مامان جون و مامان جون شما رو برد حموم همین که وارد حموم شدی باز طبق معمول شروع کردی به گریه اما یکم بعد خودت ساکت شدی ولی الحق والانصاف مامان جون خیلی تمیز می شوردت از همینجا از مامان جون تشکر میکنم مرسی مامان جونم بعد از در اومدن از حموم شما چند تا بوس آبدار به قول خودم بوس حمومی  به من دادی آخ که چه چسبید !!! منم ازت چندتا عکس ناز انداختم این هم عکسهای شادوماد بعد از حموم چند وقته از پهلو به شکم میندازی اما نمی تونستی سینه خیز کنی اما تازگیا داری سعی میکنی سینه خیز بری اما هنوز موفق نشدی اینم یه عکس قشنگ از به شکم انداختنت عزیزترینم به اندازه تع...
27 آذر 1390

بوس حمومی

سلام به روی ماه فرشته کوچولوم دیروز صبح با هم رفتیم خونه مامان جون و مامان جون شما رو برد حموم همین که وارد حموم شدی باز طبق معمول شروع کردی به گریه اما یکم بعد خودت ساکت شدی ولی الحق والانصاف مامان جون خیلی تمیز می شوردت از همینجا از مامان جون تشکر میکنم مرسی مامان جونم بعد از در اومدن از حموم شما چند تا بوس آبدار به قول خودم بوس حمومی به من دادی آخ که چه چسبید !!! منم ازت چندتا عکس ناز انداختم این هم عکسهای شادوماد بعد از حموم چند وقته از پهلو به شکم میندازی اما نمی تونستی سینه خیز کنی اما تازگیا داری سعی میکنی سینه خیز بری اما هنوز موفق نشدی اینم یه عکس قشنگ از به شکم انداختنت عزیزترینم به اندازه تعداد ن...
27 آذر 1390

جمعه خوب

سلام بود و نبودم ،سلام ذکر و سجودم سلام جوجه حنایی  سلام پسر بلایی  امروز آقاجون و مامان جون اومدن دنبال من و شما و با هم رفتیم سر خاک مادربزرگ و پدربزرگ مامانی بعد از اونجا هم رفتیم خونه مادربزرگ ( مامان آقاجون) و نهار اونجا موندیم بعدش با مامان جون و آقاجون اومدیم خونمون و شما بعد از کلی بازی و راه رفتن خسته شدی و خوابیدی . قراره فردا هم ببرمت خونه مامان جون تا با مامان جون بری حموم .          عزیزترین موجود زندگیم قربون چشای خوشگلت برم به اندازه تموم ستاره ها دوستت دارم    یه دنیا عاااااااااااشقتم بوس بوس ...
25 آذر 1390

جمعه خوب

سلام بود و نبودم ،سلام ذکر و سجودم سلام جوجه حنایی سلام پسر بلایی امروز آقاجون و مامان جون اومدن دنبال من و شما و با هم رفتیم سر خاک مادربزرگ و پدربزرگ مامانی بعد از اونجا هم رفتیم خونه مادربزرگ ( مامان آقاجون) و نهار اونجا موندیم بعدش با مامان جون و آقاجون اومدیم خونمون و شما بعد از کلی بازی و راه رفتن خسته شدی و خوابیدی . قراره فردا هم ببرمت خونه مامان جون تا با مامان جون بری حموم . عزیزترین موجود زندگیم قربون چشای خوشگلت برم به اندازه تموم ستاره ها دوستت دارم یه دنیا عاااااااااااشقتمبوس بوس ...
25 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد